تبليغاتX
چرند و پرندیات!
...! 

همه زیبا و آن رویا و این زنده کسی کز عالمم میدارمش و دوست هم دارم که

   از فکرش بخندم من

 

                        نمیدانم که این من از کجای ذهن ازاد

     و

   خیال سرد

    و 

          گاهی یک لب خندان و اکثر یک چش گریان من امد 

 

     نمبدانم که حتی ان وجودش تا چه حد قدرت همی دارد که بتواند یکی سالی دلم را و تمام فکر و ذکرم را

به خود معطوف دارد او

 

همین یک من که حالا در دروم جان گرفته

زنده شیریست بزرگ و یک تن خرد و همه افکار اینور انور و دردی ستبر و شادیه خوب و ندانم های بیهوده...

 

 

همین یک  من که حالا جای خود را با گذشته جابجا کردست

 

یکی درد و یکی فقر و یکی ازادی پنهان و یک خندیدن گریان که از اینده ی خود هم نمیداند

 

چرا اما؟

 

که شاید آن من قبلی کمی دانا تر از این همی بودست

 

 

پ.ن:چند روزیست که من اکثر نمیدانم...نمیدانم!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط 3pide در | موضوع: دست نوشته ها
من...تغییر...اتفاق! 

 احساس میکنم توی این یک سال  تغییر کردم!

خیلی ها باعث شدند,در حالی که شاید خودشونم نمیخواستن...با خوب بودنشون,با افتضاح بودنشون و با تعادلشون!

تغییر کردم که یعنی :

میتونم منطقی تر حرف بزنم,میتونم بگم :"اون دفعه منم این احساس رو داشتم" و اینطوری شخصیت  مفید تری باشم وقتی میخوام به کسی راهی رو نشون بدم!

این یک سال,نظرم راجع به خیلی چیزا و خیلی کارا عوض شد,فکر کردم,نظر دادم و اتفاقایی برام مهم بود که هیچ وقت فکرشم نمیکردم!

این یک سال تحصیلی که گذشت,واسم خیلی خوب نگذشت,خسته نیستم,نا امیدم نیستم و مثل خیلیا از زندگی  و از همه بدم نمیاد!

 من آماده بودم که ببینم به چی میشه گفت تجربه و کم هم از اطرافم کسب نکردم.

مرسی از همه ی اتفاقای خوب و بدی که افتاد...

احساس میکنم این یک سال اندازه ی ده سال بزرگ شدم!

 

|+| نوشته شده توسط 3pide در | موضوع: دست نوشته ها
کوه پنجم 
قشنگترین جمله هایی که تو کتاب کوه پنجم پائولو کوئیلو خوندم اینا بودن!

اولین باربود که موقع خوندم یه کتاب مداد کاغذم همه جا باهام بود  مینوشتم!

                                            ***

- خدا کسانی که برای فراموشی نفرت به درگاهش استعانه میکنند اجابت میکند ولی انانکه از عشق میگریزند نه!

ـ زبان و کلام خطرناک ترین صلاحند.تفنگ و شمشیر رد و خون به جا میگذارند,اما کلام بدون هیچ ردی تخریب میکند

-یک سرباز با افتخار لباس نظامی میپوشد تا دشمن او را ببیند,اما یک جاسوسو لباس زنانه میپوشد چون نامرد ا ست!

- خورشید تنها در اسمان,کوهی که کنار دره ای سر برافراشته و یک چاه به تنهایی هیچ اهمیتی ندارند.با این همه راه را به کاروان نشان میدهند!

- کسیکه انتخاب نمیکند در چشم خدا مرده است.حتی اگر هنوز نفس بکشد و  در خیابان ها پرسه بزند!

- "معنای زندگی من همان چیزیست که خودم میخواهم به ان بدهم"

-از قله ی کوه میتوانیم همه چیز را کوچک ببینیم.

افتخارات ما و غصه هایمان همه اهمیت خود را از دست میدهد,انچه به دست اورده یا از دست دادهایم ان پایین میماند.

از فراز کوهسار میبینی که دنیا چقدر وسیع است و افق به چه اندازه دور!

(این یه تیکه عالی بود...دوسش داشتم)

- خدا قادر مطلق است.اگر چیزی برایش ممنوع باشد,یعنی تواانتر از او هم هست و ما ترجیح میدادیم ان تواناتر را انتخاب کنیم!

(اینم قشنگ بود!)

|+| نوشته شده توسط 3pide در | موضوع: دست نوشته ها
من زندم! 

دور اولی بود که بعد  یک سال میخواستم از قله ی دیزین بیام پایین!

تا وسطای پیست مثل آدم اومدم و یه جا یه ذره کج رفتم...فقط یه ذره اونوری ...هیچ وقت فکر نمیکردم یه اشتباه کوچیک انقدر وحشتناک بشه!

پایین تر وایسیادم و یکی از اونور داد زد "اونجا وای نسا...بهمن میاد!"

رفتم سمت راست پیست و همچنان امیدوار بودم که یه جا به غیر از جا پای سگ و گرگ یه جاپای دیگه هم ببینم که فقط بفهمم کودوم وری باید برم.

با این همه امیدواری سرم رو بالا کردم ٬ راست و چپم کوه بود...دیکه نه اقاهرو میدیدم و نه صداشو میشنیدم...احتمالا اونم منو ندید که رفت!

تا کمر میرفتم تو برف...پس دیگه خیلی پایین تر نمیتونستم برم !

اونجا که نشستم٬ واقعا به این نتیجه رسیدم یا یکی از اسمون باید بیاد نجاتم بده  یا باید همینجا بشینم تا اخرش بازم یکی از اسمون بیاد و این دفعه ببرتم بالا !

۲-۳بار جیغ جیغ کردم٬ با هرکمک گفتنم یه قلمبه برف از بالا میومد ٬از شیبی که جلوم بود و میترسیدم برم ببینم چقدره میرفت پایین و دیگه نمیدیدمش!

از ترس بهمن و جونم ساکت شدم!

میترسیدم کمک بخوام٬اگه میخواستم پاشم و برگردم تا زانو تو برف بودم٬از پایینم چشمه ردمیشد نمیشد رفت!

راست و چپمم کوه بود!

نشته بودم اشهدمو میخوندم و هر ایه سوره ای که بلد بودم و فکر میکردم خوش به حال اون بچه ها که میان تو تلویزیون و میگن کل قرآن رو حفظیم!

اون موقع به خیلی چیزا فکر کردم  و به این که خواهم مرد!

اون لحظه که به این نتیجه میرسی که هیچ راهی نداری بدترین لحظه تو زندگیته!

و اون موقع که میفهمی خواهرت دو تا مرد رو پیدا کرده و ممکنه کمکت کنن بهترین لحظه!

با کفش و برد به دست تا بالا اومدم.

یعنی بلاخره رسیده بودم بالای اون دره!

اون دوتا مرد همون موجودی بودن که فکر میکردم باید از اسمون بیان٬نه اینکه ببرنم بالا٬نجاتم بده!

  بهشون گفتم:"مرسی"...همین!

نمیدونم...یا کلمه ای که دوست داشتم بگم از سرما یخ زده بود یا مثل بقیه ی حرفایی که میخوام با همه ی وجودم بزنم  تو گلوم خشک شده بود! 

اون موقع فقط به این فکر میکردم که من زندم!

ولی چه فایده؟

به هر کی گفتم داشتم میمردم گفت :"ما که از این شانسا نداریم"!

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط 3pide در | موضوع: دست نوشته ها
داماد! 
خدا بیامرزتش!

پسر عمم رو میگم...مجید!

زیاد ندیده بودمش ولی میدونم توی فامیل به اینکه چقدر بچه ی ماهی بود ٬معروف بود.

اون موقع تازه نامزد کرده بود.

یادش به خیر...دوتا خواهر زاده داشت...۲تاپسر ۷ساله!

هر کودوم از یکی از خواهراش.

روز ختمش این دوتا نشسته بودن باهم میگفتن:

"حالا که مجید رفته نامزدش چیکار میکنه؟"

گوش واساده بودم . فهمیدم همون موقع تصمیم گرفتن دوتایی یه جوری روی هم وایسن که یک نفر بشن و لباس دامادی بپوشن که خودشون رو جایی مجید جا بزنن تا نامزدش روز عروسی بدون داماد نمونه!

محل واقعه:حیاط پشتی مامان بزرگم!

|+| نوشته شده توسط 3pide در | موضوع: دست نوشته ها
هایکو 
 ای...بد نشدن!

خودم اولیشو از بقیه بیشتر دوست داشتم.

 

خود را در اینه نگاه کرد!

حالا دیگر یک خط نارنجی هم به ترکیب رنگ هایش اضافه شده بود!

او دیگر یک تاکسی بود...


کوچک و بدون دندان با موهای کم روی سرش  و بهانه گیر ...

پیر شده بود!


خود را راها میکرد تا هرچه میخواه اتفاق بیفتد.

برایش مهم نبود!

 از بالاترین به پایین ترین میرسید ,مدتی میماند و از بین میرفت و فراموش میشد.

برف میامد!


از دور زیبا بود.

نزدیکتر که میرفتی پشیمان میشدی.

بیچاره  ماه! 

|+| نوشته شده توسط 3pide در | موضوع: دست نوشته ها
داستان! 

ناظم پشت بلند گو فرياد ميزد و من حرص  ميخوردم!

گوشه ي حياط وايساده بودم  و هر لحظه ارزو ميکردم با همون صداي بلند داد بزنه"به صف برين سر کلاساتون".

حداقل ديگه تموم ميشد!

ولي انگار اين يکي دو هفته با من و با خودش و با اونا لج کرده بود!

سر صف تشويق ميکرد,تنبيه ميکرد,بلند ميخنديد,هوار ميزد...

دستام از اویزانی کرخ شده بود.عرقش  رو با پيراهن راه راهم پاک کردم.

باد ليلا افتادم,خواهر بزرگم.

اون روز که براي خريد اول مهر رفته بوديم, وقتي گفتم از این بلوز خوشم اومده  کلي خنديد!

نفهميدم چرا.

بعدا خودش بهم گفت.ميگفت مديريم همه جا بلوز سفيد راه را ميپوشه.راست ميگفت.ياد اون عکسايي افتادم که ليلا اين چند وقته جمع کرده بود.روي بيلبورد.توي اون عکس يادگاريه...

همه جا همون بلوز تنش بود.

وقتي ناظم  سريکي ازبچه هاي کلاس پنجمي داد زد به خودم اومدم.

ميخواستم برم جلو و بلند گو رو ازش بگيرم و بگم "بدون اينم ميتوني حرف بزنياا"

ولي حيف که جراتش رو نداشتم!

احساس کردم اگه يه ذره بيشتر بمونم توي صف گريم ميگيره.

دستم رو گرفتم جلوي دهنم و دويدم طرف دستشوي .

نظم بچه ها که نزديکم بودند به هم خورد!

ناظم نيم نگاهي به طرفم کرد و دوباره ادامه داد.

همون صحبت هاي هميشه:درس,نظم,...

چرا درباره ي وجدان که اين همه دربارش شنيده بودم و ميدونستم خودش نداره صحبت نميکرد؟

به دستشويي رسيدم.کنار در نشستم و زانوهام رو بغل کردم و منتظر شدم حرفاي ناظم تمام شه!

ياد ليلا افتادم.اون روز که يکي از دوستاش زنگ زد.

سلام کرد و چند دقيقه ديگه حرف نزد,چشم هاش از درشت شد.همونجوري که وقتي بغض ميکرد ميشد.ولي خنديد.هيچي نميگفت.داشتم نگران ميشدم که اشاره کرد در را ببدم.

هميشه وقتي ميخواست درباره ي چيزي حرف بزنه که نيخواست مامان بفهمه,همين کارو ميکرد.

در رو ميبست و اروم حرف ميزد. گاه کلمه هاي بي ربطي هم بين حرفاش مياورد که ميدونستم حرف رمزه!

اروم گفت:"حالا نفهميدي از کي پيداش ميشه,کي شروع ميشه؟

خير سرش گفته بود اين ديگه اخرين کار نود شبيمه"و بلند خنديد.

وقت خدافظي بلند گفت"منتظر ميمونيم" و گوشي رو قطع کرد!

فهميدم...موضوغ باز همون مديري بود...يه چيزايي شنيده بودم.

بچه ها ميگفتن باغ چسبيده به مدرسه لوکيشنه!

ولي از ترس اين که ليلارو شاد و پشيمون کنم بهش هيچي نگفتم!

پس واقعيت داشت...

چند روز پيش وقتي رفتم بالا پشت بوم مدرسه ديدمش.

خيلي فرق کرده بود,مطمئن بودم با اوني که ليلا فکر ميکرده هم فرق کرده.

پير شده بود.موهاشم کوتاه کوتاه .اينور اونور ميرفت و بعضي وقت ها يه دستي به در و ديوار ميکشيد.

به خاطر همون مدت کوتاه چقدر توي دفتر مدير تنبيه شده بودم!

ارزو ميکردم کاش به جاي من ليلا ديده بودش.يادم افتاد چقدر ارو ميکرد.دوسه بار هم ديدم که براي ديدنش فال ميگرفت.

اخه عادت داشت بلند نيت کنه!

 ولي اين مدت هر وقت ميرفتم توي دفتر صحبت همين بود."ميگفتن بغليادوباره اومده بودن"و بلند ميخنديدن!

يه روزم مديرمون گفت"ميخواستي بهشون بگي اين جا اول مدرسه بوده بعد لوکيشن شما!"

ميگفتن روز ها نميتونن فيلم برداري کنن!

 

 

ليلا از اون روزي که شنيده بود دارن باغ مظفر رو ميسازن هرروز بست ميشست پاي تلويزيون و تکون نميخورد.

هيچ کس هم حق نداشت کانال 3رو عوض کنه.ميگفت"يه فوتبال مهمه"!

من ميدونستم ولي مامان که نميدونست همیشه باهاش بحث میکرد.لیلا چشماش ژر اشک میشد ولی تکون  نمیخورد.

طفلک ليلا که نميدونه چرا انقدر امروز فردا ميکنن.

 

|+| نوشته شده توسط 3pide در | موضوع: دست نوشته ها
خانم فررشید نیک!... 
 

 

هیچ وقت تبریک تولد کسی برام انقدر سخت نبوده که الان!...

نمیدونم چه جوری بنویسم...هر چی توی دلم هست بریزم بیرون  یا سر و تهش رو بزنم و یه نوشته ی رسمیش کنم!
میترسم اگه همه چیز رو بگم ,بگن:"چه زود خودمونی شد...هنوز دوماه از سال نگذشته!"

معلمی گفتن...شاگردی گفتن!

ولی نه...مگه نمیشه ادم کسی رو تو دوماه خوبه خوب بشناسه؟

وقتی بفهمی چی دوست داره,چی دوست نداره,خصوصیات اخلاقیش رو حفظ باشی,همه ی کارها یش را درک کنی  و تک تک طرز خندیدن  رو بشناسی یعنی طرف رو شناختی دیگه!

پس من هم  شناختم!

ولی نمیدونم چرا تا خواستم حرف دلم رو بزنم دلم ساکت شد و دیگه هیچی نمیگه!

 پس همون رو که از وسطای مهر روی دلم قلمبه شده بود رو  بلاخره میگم:

خانم فرشید نیک!...

HaPpy BiRthDaY ToOo yOu!

  

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط 3pide در | موضوع: دست نوشته ها
 
Birthday Cake photo

تولد بهترین دوستمه!

اون روز که به دنیا اومد...قرار نبود ۷سال باهم دوست باشیم و بعد ۷سال هم هیچ کسی رو به اندازه ی اون دوست نداشته باشم!

یکی که هر وقت خوشحال بودم خوشحال بود.ناراحت بودم ناراحت بود و هیچ هیچ وقت و هیچ جا تنهام نذاشت!

انقدر باهاش خاطره دارم که اگر تا اخر عمر هم یه گوشه بشینم, میتونم با این خاطره ها زندگی کنم و کم نیارم!

یعنی دقیقا همون خصوصیاتی که میگن یه دوست خوب داره!

میگم خدا...مرسی که همچین کسی رو افریدی که این همه برام دوست خوبی باشه و...

سمیرا!

تولدت مبارک!


 

|+|
دوست داشتن چه احساس خوبیه! 
Heart cushion photo

چقدر احساس خوبیه وقتی میبینی دو نفر تو زندگیت نقش مهمی داشتن...

دوتا معلم.دوتا راهنما.دوتادوست...دو نفر از کسایی که وقتی حرفی بهت میزدن یا میزنن کلی در بارش فکر میکنی!

و این همون موقعیه که وقتی قطره های ریز بارون میخورن به شیشت , میری پنجره ی اتاقت رو باز میکنی و صورتت رو بیرون پنجره توی هوای نیمه بارونی و سرد میگیری و هر قطره ی بارونی که میخوره به صورتت چشم هاتو میبندی و اروم میگی:

دوستشان دارم!

و همین جوری که چشم هاتو بستی فکر میکنی  دوست داشتن چه احساس خوبیه و تصمیم میگیری همه رو دوست داشته باشی...

همه ی همه ی همه رو...

چون دوست داشتن احساس خوبیه!

 

|+| نوشته شده توسط 3pide در | موضوع: دست نوشته ها
و چه زیبا رفت! 
 میگن چهره ای که به دل بشینه قلب باکی صاحبشه!

اره!

اونم رفت و خدایا و شکرت که زیبا رفت!

از زبون خودش شنیدیم که گفت :

خدا اگه بخواد کسیو عزیز کنه میتونه

و خدا خواست!

خدا با تموم وجودش خواست اونو عزیز کنه و اینجوری بردش ...

گذاشت یه وقتی بره که کسی نتونه بگه یه هنرمند دیگه از کشورمون تو کنج تنهایی مرد!

اره...اون مرد و چه زیبا مرد که هیچ زیستنی به اون اندازه قشنگ نبود!

بوبک:یادت را همیشه گرامی میداریم!

 

|+| نوشته شده توسط 3pide در | موضوع: دست نوشته ها

آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط 3pide در | موضوع: دست نوشته ها
 
Toilet Minuet
|+| نوشته شده توسط 3pide در | موضوع: دست نوشته ها
بالا