تبليغاتX
چرند و پرندیات!
خانه ی سالمندان! 

 

 

 

 

 

دیروز خانه سالمندان بودیم...

کهریزک...همون که تو جاده قمه!

 

چون میوه و شیرینی رو به هدف سالمندا خریده بودیم از اول رفتیم همونطرفی,نه قسمت معلولین.

به پیرزن و پیرمردی که توی حیاط , روبه روی هم نشسته بودن شیرینی تعارف نکردیم ,اونایی که جلوی در وروردی به ردیف نشسته بودن جاشون بر میداشن!

اون پیرزنه که اومد نزدیکم ترسیدم...چون میدوید...میخندید!

اومد دستمو گرفت و گفت:بریم!

-کجا بریم خب؟

-تو برو منم میام...هر جا تو بری منم میام!

منظورشو نفهمیدم...میخواست بره بیرون؟

دیگه توی بخش بودیم...نفهمیدم بخش چند...کلا از شماره گذاریه بجشا چیزی نفهمیدم,به جز اینکه از بخش 4ترسیدم,چون اون ازش میترسید!

وقتی داشتم کمکش میکردم تا با واکر راه بره میگفت:

باید مواظب باشم نخورم زمین...اگه بیفتم میبرنم بخش 4...نمیخوام برم اونجا....میخوام همینجا بمونم...4خوب نیست....باید بیشتر مراقب باشم!

-مگه بخشه 4چطوریه؟

نشنید!

حس کردم وقتی درباره ی بخشه 4حرف میزنه این شبه بیمارستان خفه به نظرش بهشت میاد!

                                          ***

-ادامس نداری دخترم؟(دندون نداشت)

-اینا که کادوشون کردین چیه؟جوراب نیست؟جورابامونو بردن!

-موبایل داری یه زنگ بزنم خونه؟

پیرزن خفه میکنیم(3تایی باهم میخوندن)

-10ساله اینجام...میدونی یعنی چی؟

-مام جوون بودیم!

-خوش اومدین...بفرمایین تو!

-ممنمنمتاهعلن(نمیفهمیدم چی میگه...شاید داشت تشکر میکرد)

یکیشون هم دهنش میجنبید!

کاش فکر نمیکردم داره شیرینی میخوره تا دوباره بهش تعارف نکنم!

میدونستم اینا خیلی میدونن...حتی اگه پای صحبت اون بداخلاقه یا اونکه نمیتونست درست حرف بزنه میشستی کلی چیز یاد میگرفتی...نشد!

وقتی اومدیم بیرون فکر کردم به اونکه جوراب مخواست,جوراب ندادم!

موبایل هم ندادم به اون یکی.

اگه میتونستم به اون که مثل گیاه منتظر مرگ بود,کمک میکردم زودتر بمیره!

وقتی اومدیم بیرون به نگهبانی نگفتم که یکی توی بخش غیر از 4 ادامس میخواست تا این دفعه جزو وسایل ضروری,دو بسته ادامس هم بگیرن!

 

|+| نوشته شده توسط 3pide در | موضوع:
بالا